پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

پارسا و مهرسا

روستا

برای سومین بار  به این روستای زیبا سفر کردم جایی که زادگاه پدربزرگانم هستش آب و هوای بسیار خوب،طبیعت بسیار زیبا ، آرامشی که به راحتی نمیتونی هر جایی پیدایش کنی و خانه هایی که انگار  باب میل من درستشان کرده اند چون من براحتی در اتاق و حیات خانه  هر بازیی که دوست داشتم میکردم و هیچ تذکری نمیشنیدم و من از این سفر بسیار لذت بردم گلهای زیادی در انجا دیدم که اسم یکی از آنها را بخاطر اینکه میشد فوتش کرد گذاشتم فوووووووو حیوانات اهلی هم انجا زیاد بود مثل الاغ  اما من میترسیدم که سوارش شوم برای همین از مشابه ان برای سواری استفاده کردم درختان بزرگی که میشد  در سایه آنها استراحت کرد و کلا طبیعت...
31 ارديبهشت 1391

گردش یک روز زیبا

یک روز  زیبای بهاری،یک بوستان زیبا وتمیز، یک پسربچه که تازه از دست بیماری رهایی یافته،همه اینها یک روز جمعه رو برای خانواده ما بسیار مفرح میکنه اونجا پر بود از حیوانات خوشگل و دوست داشتنی که من به روشهای مختلف میخواستم دوستیم رو بهشون ثابت کنم اگه تونستید پیشی رو پیدا کنید! ی اردکها و مرغابیهایی که من میخواستم بهشون غذا بدم البته تو این عکس پیدا نیستند آهان اینجا پیدا هستند و در آخر ،من که مثل یک دسته گل کنار گلهای بنفشه ایستادم پ.ن1: این گردش بعد از همون بیماری که قبلا گفته بودم اتفاق افتاد پ.ن2:اینجا بوستان گفتگو ست ...
19 ارديبهشت 1391

مجله شهرزاد

هر ماه مامانم يك مجله ميخره كه توش پر از عكس ني ني هاي خوشگل هست مامانم هم عكس من را براي اين مجله فرستاد تا چاپش كنند البته قبلا عكسم بخاطر معرفي وبلاگم توي شماره بهمن سال گذشته مجله شهرزاد چاپ شده بود اما تو شماره ارديبهشت ماه تو قسمت عكسخند شهرزاد چاپ شد اينم عكسي كه تو مجله چاپ شده بود پ.ن: كلا مامانم خيلي دوست داره عكسهاي من در مجلات مختلف چاپ بشوند   ...
14 ارديبهشت 1391

15 ماهگي

انگار هر چي بزرگتر ميشي روزها و شبها هم عادي تر ميشن و بجاي اينكه هر ماه به مناسبت روز تولدت مطلب بنويسم منتظر سالگرد تولدت ميشم... سال اول زندگيت انگار با شب شدن هر روز من انتظار يك مدال طلا يا حداقل نقره رو داشتم كه تونستم اونروز رو بدون هيچ مشكلي تموم كنم و پسرك چند ماه خودم رو راس ساعت بخوابونم  اما حالا انقدر روزها سريع شب ميشن ،انقدر تو سرعت بازيهات زياد شده،انقدر بايد غذا بخوري،انقدر بايد مراقب آموزشهاي جسمي روحي و فكري تو باشم كه گاهي فقط با خميازهاي تو ميفهمم كه  عقربه هاي ساعت نزديك 9 شب شدن و تو بايد بخوابي  اصلا انگار گذشت ماه رو نميتونم حس كنم از بس سريع ميگذرد  همه اينا رو گفتم كه بدوني داري با سرعت ...
14 ارديبهشت 1391

پایان مقاومت...

بعد از کلی مقاومت بالاخره من تسلیم شدم من دیگه بدون هیچ مقاومتی در صندلی ماشینم میشینم ،البته از وقتی این وسیله در ماشین نصب شد من توی صندلی مینشستم اما با گریه (اونم چه گریه ای)و بعد آروم میشدم اما در ایام نوروز به این نتیجه رسیدم که باید به حرفهای مامانم گوش دهم چون مامانم صلاح منو میخواد!!!!!!!!!!  اینم درسی که من در سال جدید آموختم اینم بگم که من عاشق رانندگی هستم و قبل از اینکه مقاومتم شکسته بشه تا وارد ماشین میشدم میرفتم پشت فرمان و شاید همین اخلاق من باعث شد که مامانم  اصلا در زمینه گذاشتن من در صندلی کوتاهی نکنه  بعد از اینکه من متنبه شدم ...
26 فروردين 1391

روزهای سخت ...

آغاز دونه های قرمز روی صورتم   چند روز بعد  دونه ها کل بدنم را گرفت،تب ،تهوع و... 3بار دکتر رفتم،2بار آمپول زدم،1بار آزمایش دادم پایان آمدن زود هنگام بابایی از قشم بخاطر مریضی من،بهبود تدریجی و بیحالی که به خاطر همین بیحالی خودم میرفتم یک گوشه میخوابیدم و در کل 4 روز از روزهای بهاری من به سختی گذشت پ.ن1:توی این روزها مامان یادش رفته بود که بعضی وقتها دوست داشت من 1 دقیقه آروم یک گوشه بشینم ،حالا که من ساعتها آروم میرفتم یک گوشه میخوابیدم مامانم گریه میکرد ،چه دنیایی دارند این مادرها! پ.ن2: در همه مراجعه های من به دکترها من موقع معاینه همیشه گریه کردم خیییییییییییییلی! پ.ن3: خیلی از پدر مهربونم تشکر...
26 فروردين 1391

مقایسه

پارسا در روزهای ابتدایی سال 90 و حالا پارسا در روزهای ابتدایی سال 91 شاید هم اصلا قابل مقایسه نیستند............ ...
14 فروردين 1391

دومین بهار

هوا دیگه مثل قبل سرد نیست  حال وهوای خونه  مثل قبل نیست ، لباسهای نو داره توی کمد لباسها چشمک میزنه و انگاری همه چی یکدفعه میخواهد عوض بشه  همه  چشم به راه یک اتفاق هستند  یک ثانیه سکوت و همه چی از نو شروع شد با دعاهای مامانم برای من  ، با عیدیهایی که از لای قران در اومدند و با بوسه های که کاش تا بزرگیهام گرمیشون رو روی لپهام حس کنم  و من دومین بهار عمرم رو دیدم    ...
10 فروردين 1391

سفر به قشم

امسال اولین سالی بودکه قرار بود بابایی موقع سال تحویل سر کار باشه و این موضوع باعث ناراحتی هر سه  نفرمون شد(نفر سوم من هستم :پارسا) بنابراین تصمیم براین شد که من ومامان هم با بابایی بریم به جزیره زیبای قشم(بزرگترین جزیره جنوبی ایران)  27 اسفند 1390 با هواپیما راهی این سفر شدیم ومن طبق معمول که در هواپیما خوابم میبرد از اول تا اخر سفر را خواب بودم  ما به مدت 10 روز در محل زندگی و کار بابایی ماندیم و بسیار به  من و مامانی خوش گذشت  ،هر چند که از ساعت 5 .5 صبح تا 6 عصر تنها بودیم، البته بابایی موقع ناهار میومد و با هم میرفتیم رستوران  من در حال خوش گذرانی    و روز 7 فروردین 1391 با هواپیما...
10 فروردين 1391